دانلود هزلیات خاکشیر اصفهانی!
برایدانلود: http://forum.golzarion.com/downloads.php?do=file&id=69
---------------------------------------------------------------------------
سلام! دیدم اکثر کسایی که به باجستجو به وبلاگم میان یا دنبال هزلیات سعدی گشتند یا خبیثات سعدی یا هزلیات خالی و...!
منم گفتم باز ازینا بذارم که۴نفردیگه بیان توی وبلاگم! حالا هم یک لینک پیدا کردم برای دانلود دیوان خاکشیراصفهانی!که جزو هزلیات محسوب میشود! البته ۳تا توضیح در مورد این لینک:۱-باید قبل از دانلود درسایتش عضوشید که خب زیاد طول نمیکشه۲-کیفیتش خوب نیست جون عکس گرفتن ازروی کتاب. ۳-برای افراد زیادی+ مثل خودم توصیه نمیشود!
خب حالا معرفی خاکشیر اصفهانی از همون سایته!:
”سید جعفر موسوی معروف به خاکشیر اصفهانی از شاعران مشهور در سرودن شعرهای فکاهی و هزلیات است.
این شاعر شیرین سخن در سال 1300 هجری قمری در اصفهان به دنیا آمد و در سن 75 سالگی درگذشت.
از ویژگی های این شاعر آن که با چنین طبع نقاد و زبان خود خاطری را از خود ناشاد نساخته و به هجو کسی نپرداخته.
منظور شاعر از گفتن این گونه اشعار هجو و انتقاد از رفتارهای زشت و بی بند و باری ها است که با زبان هزل و در قالب شوخی به آن پرداخته.
امید است خوانندگان ضمن اینکه یکی از آثار قوی ادبیات را در زمینه ی هزل مطالعه می کنند و آن را موجب سرگرمی و خوشی خاطر قرار می دهند سعی نمایند از نتایج اخلاقی و تهذیب اخلاق که مورد نظر شاعر هم بوده بهره و نتیجه برگیرند.”
برایدانلود: http://forum.golzarion.com/downloads.php?do=file&id=69
ادامه مطلب
شعر عاشقانهیسوزنی!!!
ادامه مطلب
عبید زاکانی و رستم و زرین کوبو من
سلام! قبلا یه قسمتی رو از آثار عبید رو که خونده بودم خوشم اومده بود ازش ولی چون مطلب نسبتا رکیکی بود اینجا نگذاشتم ولی چندی پیش(تابستان!) دیدم که مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب هم در کتاب«شعر بی دروغ، شعر بی نقاب» از آن یاد کرده(من که بالاتر نیستم از اون!!!) و تصمیم گرفتم اون رو در وبلاگ بذارم؛ نمیشد تا الان که گذاشتمش و البته خب کلمات خاصش رو ناقص نوشتم تا هم فیلتر نشم و هم ادب حفظ بشه یکم!
قبل از خود اثر عبید شرح دکتر زرین کوب : «...یک نمونهی وحشیانهیا وحشتانگیز آن{پارودیا}در کلام عبید زاکانی است آنجا که داستان رستم و هومان را با لحن و سبک شاهنامه رنگ مسخره میدهد و با بیان فخیم فردوسی از آنها دو هـ.مجنـ..سگرای میسازد که در میدان جنگ هم لذت خود را میجویند... »
***برای خواندن اثر عبید بروید ادامهمطلب!
ادامه مطلب
معرفی شاعر هزال سدهی پنجم
سلام!
فعلا اینگونه است که در محافل و کتب معتبر و رسمی ادبی کشور به هزل و هجو کهن توجهی نیست و مذموم شمرده میشود؛ تا حدی که بسیاری حتی نمیدانند که مثلا پیش از عبید زاکانی هم طنز پردازان و هزالانی بودهاند که آثاری هم از آنها باقیست! (البته به نظر من هم خوبه اینها در دست همه نباشند).
به هر حال من به منبعی دست یافتم که هزالان قدیم را معرفی و نمونه آثارشان را آورده، یکی رو برگزیدم. (البته واژگان دور از ادبش را نقطهچین کردم!!! و دچار خودسانسوری شدم تا هم فیلتر نشم و هم ادب رعایت شده باشد و مطلب اصلی در ادامهی مطلب قابل دسترسیست:)
پ.ن.: افراد زیادی با ادب نروند ادامه مطلب، ممنون!
ادامه مطلب
از:هزلیات سعدی!!!
سلام
گفتم حالا که آمدم حکایتی از سعدی(مثنوی) بگذارم؛اما نه از بوستان، بلکه از هزلیات سعدی! از آنجایی که این چیزا رو از بچهمثبتی مثل خودم بعید میدونم؛اولاً:۳کلمهی بد! در شعر بود که حدسشان کاری ندارد و من نقطهچین گذاشتم-ثانیا:مطلب را در ادامه گذاشتم، نه در صفحهی اصلی!
در ضمن یه مطلبی: من آمادهی تبادل لینکم؛اگر کسی پایَس منو با اسم آزفنداک لینک نکنه، به اسم «+تیراژه+» بکنه!
ادامه مطلب
کاریکاتور
سلام
۱- «یسنا » ی عزیز! من هر چی به مغزم فشار میارم، شما رو یادم نمیاد! میشه حداقل آدرس وبلاگتو بدی؟ مدرسمم میام تو نظراتت میگم. یه وقت اینجا بگم ترورم میکنن!
۲-اینم کاریکاتور: دانشجویان پسر و دختر طی دوران تحصیل


۳-نتیجهی رفتن به دانشگاه:

قطعهی ایرج
سلام
۱-تو رو خدا میبینی؟ هیچکس اینجا سری هم نمیزنه!
۲-شعری از ایرج میرزا میگذارم که البته طبق اعتقادات خودشه و به من ربطی نداره! فقط آوردم که اندکی با وی آشنا شوید:
دوزخ
به قدر فهم تـو کردنـد وصـف دوزخ را که مار هفـتسـر و عقـرب دو سـر دارد
خدای خواهد اگـر بنـده را عـذاب کنـد ز مــــار و عقــــرب گزنــــدهتــــر دارد
از آن گروه چه خواهی که از هـزار نفـر اقل دویست نفـر روضـهخـوان خـر دارد
دویستِ دیگر جنگیر و شـاعر و رمـال دویست واعظِ از روضهخـوان بتـر دارد
دیوان ایرج
داستان طنز:
سلام؛
۱-چند روزی است که قالب وبلاگم را عوض کردهام(از بس که گفتند چه قالب غمگین و افسردهای) ولی هنوز وقت نکردهام تغییرش بدم.
۲-عید هم که تندی رد شد.
۳- و این هم مطلبی از خودم هست که بخوانید و البته نظر هم یادتون نره! زحمت کشیدم تا تایپش کنمها.
خانوادهی کران:
مردی کر زن و دختر و پسر کوچکی داشت که همگی کر بودند. شبی مرد خسته و کوفته از سر کار به خانه آمد و به زن گفت:«خانم! به غایت گرسنهام، لطفا اگر غذا آماده است، سفره را پهن کن». زن بسیار متعجب شد. گفت:{عجب عجب که مهربان شدهای. اگر به من یک انگشتر کوچک هم هدیه میدادی راضی بودم؛ حالا چگونه به یک سرویس طلا -که رفتهای و برایم خریدهای- راضی نباشم؟!} مرد تصور کرد که غذا آماده است.
زن بلند شد و شادمان نزد دخترش رفت و گفت:«هیچ خبر داری که پدرت رفته و برایم یک سرویس طلا خریده و فردا میخواهد آن را به مناسبت تولدم به من دهد؟» دخترگفت:<خدا عمر با سعادت به شما دهد. به نظر من حالا که وضعش خوبه و مهندس هم هست از قبلیه بهتره. البته هر طور که شما صلاح میدانید!>
پس با خوشحالی تمام برخاست و پیش برادر کوچکش رفت و گفت:«خبر داری که بخت به من رو کرده؟ یک پسر پولدار و خانوادهدار و خوشتیپ مرا خواستگاری کرده و همین امشب ازدواجمان انجام میشود».
پسر از شادی در پوست خود نمیگنجید. پس گفت:«حالا که بابا میخواهد آن موبایله رو برام بخره، من هم حاضرم از این به بعد تو صف نانوایی بایستم!»
۱-موبایل به چه درد کر میخوره؟ خب برای پیامک و بلوتوث عکس و...
۲-ته داستان چی شد؟ به خوبی و خوشی زندگی کردن؟ یا دعواشون شد؟ یا...؟!
الکی!
جمعیت ایران ۱٪ دنیاست و نخبگانش ۴٪! وضعیتمون هم اینه!!!
ـــــــــــــــــ
کم پای رایانه بشینید!!!
شعر طنز
سلام. در این پست چند تا بیت میگذارم که دارای ویژگی خاصی است که خودتان آن را در خواهید یافت!
راستی! اینقدر خسیس نباشید؛ یکَم بیشتر اینجا بیایید و یکم بیشترنظر بدید.):این آخرین مطلبم در شهریور۱۳۸۶ است.
+++
*(به رستم چنین گفت افراسیاب)...به خانه چو رفتی بگیر و بخواب!
*(چنین گفت فردوسی پاکزاد)...که خودکار، بهتر بود از مداد!
*(بیا تا قدر یکدیگر بدانیم)...به هر قیمت شده زنده بمانیم!
*(یک شبی مجنون به خلوتگه راز)...گفت:چپ کردم چو رفتم تختگاز!
*(به رستم، چنین گفت گودرز پیر)...که نانوا به من داد نان خمیر!
*(برو کارگر باش و امیدوار)...که از هیچ کس بر نیاید بخار!
*(برو کارگر باش و امیدوار)...دهان را ببند و صدا در نیار!
*(در دوشمیآمد و رخسار برافروختهبود)...چونبهدیزیهمهشامشب او سوختهبود!
*(دولتجاوید یافتهر که نکونامزیست)...بیخودی سگدو نزن،هیچ کجا کار نیست!
*(همی یادم آید ز عهد صغر)...که آمد مرا قر همی در کمر!
*(فاشمیگویم و از گفتهیخود دلشادم)...مگس انداختبهمنجفتک و منافتادم!
*(دلمیرود ز دستم،صاحبدلان خدا را)...باید که کلهپا کرد دزدان بیحیا را!
*(دلا دیدی که آن فرزانه فرزند)...چو بالغ گشت،پوست از کلهام کند!
*(سینهمالامال درد است ای دریغا، مرهمی)...اون قدیما میخریدم مرغ را با درهمی!
معمای آسان. به مناسبت نزدیک شدن ماه مهر:
هفته ی اول مدرسه، معمولا هفته ی نصیحت است و دانش آموزان عزیز، بدون استثنا، مورد نصیحت دبیران محترم قرار می گیرند. جالب است که هر دبیری به طور ناخودآگاه، خودش را و حرفه ی خودش را در اولین جملات معرفی می کند، به طوری که دانش آموز، بلافاصله متوجه می شود که رشته ی تحقیقی دبیر مربوط چیست. در این جا، من گفته ی چند تن از دبیران را که پارسال سرکلاس بر زبان رانده اند برای شما نقل می کنم. مطمئنا شما پی می برید که هر کدام، دبیر چه درسی هستند:
* شما دانش آموزان عزیز، باید به "موازات" درس خواندن، تلاش منید در "دایره "ی دوستان ناباب نیفتید و همیشه "حول محور" راستی و درستی حرکت کنید!
* دانش آموز باید از تمام "ظرفیت"خود برای کار و تحصیل کمک بگیرد و حتی یک "اپلیسون" از "نیرو"ی خود را تلف نکند. آرزو دارم که "نور امید " همیشه در دل های شما بتابد، "کانون" خانواده تان "گرما" داشته باشد و "فشار" زندگی را حس نکنید. قلبتان برای همدیگر بتپد و "صدا"ی دوستی شما در "فضا"ی مدرسه "طنین" انداز باشد!
* دانش آموز باید "عنصر"ی مفید برای جامعه باشد. باید مسائل را با دقت "تجزیه" و تحلیل کند. او باید "ترکیبی" از "خواص" مفید باشد و نگذارد که افکار ناپسند، در مغز او "رسوب" کند!
* دانش آموزان عزیز! امیدوارم که کار و تلاش شما "خون" تازه در رگ های اجتماع بدمد. "نبض" جامعه در دستتان باشد. از هوای دوستی و صفا "تنفس" کنید. تخم نفاق در دل شما "تکثیر" پیدا نکند و محبت ها را "جذب" و کینه ها را "دفع" کنید!
* آرزو می کنم در "میدان" زندگی، همیشه موفق باشید. اگر "خطا"یی از دوستتان سر زد، منصفانه به "داوری" بنشینید. سعی کنید از وقت خودتان طوری استفاده کنید که "زمان تلف شده" نداشته باشید!
آفرین بر شما که همه ی دبیرها را درست شناختید!
شرط اول!
خاطرات یک دانشجوی دم بخت(2)
جمعه: امروز تمام مدت خوابیده بودم؛ حتی به تلفن هم جواب ندادم، آخر باید سرحرفم بایستم. گفته بودم که تا قصد ازدواج نداشته باشد جوای تلفنش را نمی دهم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم مسئولیت پذیر باشد!
***
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا کیک و ساندیس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسید چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هایش که تو هم رفت فهمید که غیرتی است. حالا مطمئنم که او نمی تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم غیرتی نباشد، چون این کارها قدیمی شده!
***
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع کردم. با او هم ازدواج نمی کنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم هی مرا امتحان نکند!
***
دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالایی شیرینی ازدواجش را پخش کرد. خیلی ناراحت شدم گریه هم کردم ولی حتی اگر به پایم هم بیفتد دیگر با او ازدواج نمی کنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم وفادار باشد!
***
شنبه: امروز یک پسر بچه توی مغازه ی اصغرآقا بقال بود. اول خیال کردم خواهرزاده اش است، اما بچه هه هی بابا بابا می گفت. دوزاریم افتاد که اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نکردم. آخر شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زن دیگری نداشته باشد!
***
یکشنبه: امروز همان پسری که روز اول دیدمش اومد طرفم. می دانستم که دیر یا زود از من خواستگاری می کند. کمی که من و من کرد، خواست که از طرف او از دوستم "ساناز" خواستگاری کنم و اجازه بگیرم که کمی با او حرف بزند. من هم قبول نکردم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم چشم پاک باشد!
***
ترم آخر: امروز هیچ کس از من خواستگاری نکرد. من می دانم می ترشم و آخر سر هم مجبور می شم زن اکبرآقا مکانیک بشوم...
+لطفا این مطلب را کپی پیست نکنید! جونم دراومده تا تایپش کنم.
-نشد یکدفعه توی پرشین بلاگ یه پست بفرستیم که بار اول درست برسه!
طنز
سلام!
در این پست می خواهم نیمی از مطلب طنزی که قولش را داده بودم، تقدیمتان کنم. البته اول می خواستم با این مطلب 14 پست بدم که سریال بشه(!)ولی دیدم خیلی ضایع می شه.
اکنون این14 قسمت در 2پست هفت قسمته تقدیمتان می شود:
خاطرات یک دانشجوی دم بخت(۱)
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است که من دانشجو شده ام. شماره ی کلاس را از روی برد پیدا کردم. توی کلاس هیچ کس نبود، فقط یک پسر نشسته بود. وقتی پرسیدم «کلاس ادبیات اینجاست؟» خندید و گفت:بله، اما تشکیل نمی شه(!)و دوباره در مقابل تعجبم گفت که یکی دو هفته ی اول که کلاس ها تشکیل نمی شود و خندید.
با اینکه از خندیدنش لجم گرفت، اما فکر کنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسید که ترم یکی هستید یا نه. گمانم می خواست سر صحبت را باز کند و بیاید خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد نخندد!
***
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را دیدم از دور به من سلام کرد، من هم جوابش را ندادم. شاید دوباره می خواست از من خواستگاری کند. وارد کلاس که شدم استاد گفت:"دو هفته از کلاس ها گذشته، شما تا حالا کجا بودید؟" یکی از پسرهای کلاس گفت:«لابد ایشان خواب بودن.» من هم اخم کردم. اگر از من خواستگاری کند، هیچ وقت جوابش را نمی دهم چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم زیاد طعنه نزند!
***
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اینکه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر کوچه کیک و ساندیس گرفتم او هم از من پرسید که دانشگاه چه طور است؟ اما من زیاد جوابش را ندادم. به نظرم می خواست از من خواستگاری کند، اما رویش نشد. اگر چه خواستگاری هم می کرد، من قبول نمی کردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج این است که تحصیلات شوهرم اندازه ی خودم باشد!
***
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را که برداشتم، پسری گفت: خانم میشه مزاحمتون بشم؟ من هم که فهمیدم منظورش چیست اول از سن و درس و کارش پرسیدم و بعد گفتم که قصد ازدواج دارم، اما نمی دانم چی شد یخ کرد و گفت نه و تلفن را قطع کرد. گمانم باورش نمی شد که قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم خجالتی نباشد!
***
دو هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می کرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره دیدمش. این دفعه که به مغازه اش بروم می گویم که قصد ازدواج ندارم تا جوان بیچاره از بلاتکلیفی دربیاید، چون شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم گیر نباشد!
***
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت که حالا نباید به فکر ازدواج باشم. گفت که می خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی که او نخواهد ازدواج کند دیگر جواب تلفنش را نمی دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فکر کنم داشت امتحانم میکرد، ولی شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
***
چهارشنبه:امروز یکی از پسرهای سال بالایی که دیرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی کرد، من هم بخشیدمش. به نظرم میخواست از من خواستگاری کند، چون فهمید من چه همسر مهربان و با گذشتی برایش میشوم؛ اما من قبول نمیکنم. شرط اول من برای ازدواج این است که شوهرم حواسش جمع باشد و به کسی تنه نزند!
ادامه دارد...
تولد.ایکسبگو.چه دقیق
سلام.
۱-به یک ماهگی این کوچولو(وبلاگ) نزدیک میشویم! با آمار بیش از ۱۰۰بازدید.تولدت مبارک
۲-ایکس پیغام گذاشته بودی، پیدایت نکردم
***
این مطلب مال چند وقت پیشه(چند هفته پیش)؛ ولی خوب به خوندنش می ارزه:
در آگهی بهینه سازی مصرف سوخت، داماد به آقاجون می گوید:«اگر هفته ی اول تمام سهمیه بنزین تون را مصرف نکرده بودید، الان مجبور نبودید پیاده برین.»
با یک حساب سرانگشتی پرمصرف ترین خودرو 15لیتر را در 100کیلومتر می سوزاند. با فرض سهمیه ی 600 لیتری، آقاجون در عرض یک هفته 4 هزار کیلومتر رانندگی کرده؛ یعنی از بندرعباس تا رشت را رفته و آمده!
همشهری جوان؛محسن شکوهی
کنکور
مصاحبه با یک پشت کنکوری حرفه ای :کسی که هیچ وقت قبول نشد!
هوشمند هوشنگی هوش آبادی نام یک جوان(!)با استعداد است که معتقد است هر سال که در کنکور شرکت می کند، حقش را می خورند. او کتابی هم با نام "راه های موفقیت در کنکور"نوشته است که خیلی هم پرفروش بوده.متن کامل مصاحبه را در زیر می خوانید.
امسال چندمین کنکوری است که در آن شرکت می کنید؟ من در این زمینه نسبت به برخی دوستانم بسیار کم تجربه هستم. من که حالا 68 ساله هستم در آستانه ی پنجاهمین کنکور زندگی ام قرار دارم. شاید قبول شدم خدا را چه دیدی؟!
از سوابق یکی از دوستان باتجربه تان بگویید. جا دارد این جا از استاد پیشکسوت آقای زیرک زیرکیان با5/73 بار شرکت در کنکور تقدیر کنم. یا مثلا مادرم "علم الزمان معلمیان" که 69 بار در کنکور شرکت کرده ولی دیگر کنکور را ول کرده و معتقد است استعدادهایش با شرکت در کنکور و درس خواندن برای آن حرام می شود. وبه تازگی در کلاسهای آشپزی،گلدوزی،کامپیوتر،زبان،والیبال و... ثبت نام کرده!
قضیه ی آن 5/0 بار شرکت آقای زیرکیان چیست؟ آخه ایشان برای کنکور امسال حسابی درس خوانده و نیمی از راه را پیموده ولی خوب نیمی از راه یعنی شرکت در کنکور باقی مانده است.*
شما روزانه چه قدر درس می خوانید؟ حداقل روزی7ساعت درس می خوانم و7ساعت هم تست می زنم و گاهی 12 ساعت درس می خوانم و8ساعت تست می زنم و4ساعت باقی مانده را صرف کارهای ضروری می کنم. البته در هر ساعت 10دقیقه استراحت می کنم و30دقیقه هم غذا می خورم و15دقیقه هم دستشویی می روم، گاهی هم کمی چرت می زنم! واقعا فکر نکنم کسی به اندازه ی من درس خوانده باشد!!
شما که این قدر درس می خوانید(!)پس چرا در کنکور قبول نمی شوید؟ آقا هر سال سوالات را می فروشند. من از همون سال اول که شرکت کردم،فهمیدم و گفتم ولی کو گوش شنوا؟! آخه من طرفدار بازی جوانمردانه(ببخشید،شما بخوانید:کنکور جوانمردانه!)هستم ولی بعضی ها نه!
خوب،حالا ناراحت نشوید،لطفا ً اگر خاطره ای در رابطه با کنکور دارید،بیان کنید. من دو سال پیش با نوه ی بی استعدادم که بی استعدادی را از پدرش به ارث برده،کنکور دادم و و صندلی مان هم نزدیک هم بود،ولی این نوه ی نامرد و بی خاصیت که حاضر نشد به من تقلب بدهد ،وخودش قبول شد. تازه حدود30سال پیش هم با پسرم کنکور دادم که او هم به من تقلب نداد، برای همین می خواهم او را از ارث محروم کنم!!
در پایان نظرتان را درباره ی بچه ها...گل آقا بگویید.چی چیه،مجله به درد نخور به جای این مطالب و کاریکاتورها بی فایده برای افراد با استعدادی مثل من تست های کنکور چاپ کنند تا تیراژ و طرفداران مجله چند برابر شود.(من به جای ایشان از شما معذرت می خواهم.)
-----------------------------------------------------
* :زمان این مصاحبه قبل از برگزاری کنکور بوده است.
onmouseout="Javascript:this.style.backgroundColor='#F2F4F7';">عناوین مطالب وبلاگ "..." <
